محمد طه
پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:, :: 18:28 ::  نويسنده : خاله مژگان

 

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:, :: 7:38 ::  نويسنده : خاله مژگان

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:, :: 7:38 ::  نويسنده : خاله مژگان

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:, :: 7:35 ::  نويسنده : خاله مژگان

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:, :: 7:34 ::  نويسنده : خاله مژگان

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:, :: 7:34 ::  نويسنده : خاله مژگان

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:, :: 7:33 ::  نويسنده : خاله مژگان

پنج شنبه 28 دی 1391برچسب:, :: 7:18 ::  نويسنده : خاله مژگان

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 13:43 ::  نويسنده : خاله مژگان

 

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود لانه ي آقا كلاغه و خانم كلاغه توي دهكده ي كلاغها روي يك درخت سپیدار بود. آنها سه تا بچه داشتند. اسم بچه هايشان سياه پر ، نوك سياه و مشكي بود. وقتي بچه ها كمي بزرگ شدند، آقا و خانم كلاغ به آنها پرواز كردن ياد دادند. بچه كلاغها هر روز از لانه بيرون مي آمدند و همراه پدر و مادرشان به گردش مي رفتند.

 يك روز همه ي آنها در يك پارك دور حوض نشسته بودند و آب مي خوردند كه چندتا پسربچه ي شيطان آنها را ديدند و با تير و كمان به سويشان سنگ انداختند. كلاغها ترسيدند و فرار كردند ؛ اما يكي از سنگها به بال مشكي خورد و او حسابي ترسيد. تا آمد فرار كند ، سنگ ديگري به سرش خورد و كمي گيج شد. اما هرطور بود پرواز كرد و از بچه ها دور شد. او خيلي ترسيده بود و رنگ پرهايش از ترس، مثل گچ سفيد شده بود .



ادامه مطلب ...
چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 13:40 ::  نويسنده : خاله مژگان



 

تافی، ببر کوچولویی بود که داشت بین شاخ و برگ درخت‌ها بازی می‌کرد. این‌ور می‌دوید، اون‌ور می‌دوید و از روی این درخت به اون درخت دنبال شاپرک‌ها می‌کرد. یكهو یک باد تند آمد و درخت‌ها را تکان داد. تافی محکم شاخه یک درخت را گرفت. اما باد آمد، از روی تافی رد شد و راه‌های او را با خودش برد. تافی کوچولو دنبال باد دوید و صدا زد: «وایسا، من راه‌هام رو لازم دارد.» اما باد دور شد و تافی به آن نرسید.

تافی بدون راه‌های سیاهش خجالت می‌کشید توی جنگل راه برود. اول فکر کرد برود پشت شاخ و برگ درخت‌ها تا راه‌راه به نظر برسد و معلوم نشود راه‌هایش گم شده. اما کمی بعد دید با ایستادن پشت درخت‌ها حوصله‌اش سر می‌رود. به همین خاطر تصمیم گرفت برود، باد را پیدا کند و راه‌هایش را پس بگیرد. تافی که نمی‌دانست باید کجا دنبال باد بگردد، فکر کرد برود پیش درخت بزرگ جنگل که همه چیز را می‌دانست و از او آدرس خانه باد را بپرسد.

تافی از تپه بلند جنگل بالا رفت تا رسید به درخت بزرگ. درخت تا تافی را دید به او گفت: «تافی کوچولو، راه‌های خوشگلت کو؟» تافی نفس‌نفس زنان به درخت گفت: «باد بدجنس اومد و راه‌هام رو برد.» درخت گفت: «باد که بدجنس نیست. هر روز میاد، منو تمیز می‌کنه، برگای خشک رو از روی شاخه‌هام برمی‌داره و می‌بره تا همیشه سبز و تازه باشم.» تافی گفت: «ولی راه‌های منو برداشت و رفت. می‌خوام اونا رو ازش پس بگیرم. تو می‌دونی خونه باد کجاست؟» درخت گفت: «باد که خونه نداره. به همه جا سر می‌کشه. حالا هم رفته پیش گندمزار. اگه تند بدوی بهش می‌رسی.» تافی کوچولو از درخت خداحافظی کرد و با سرعت به سمت گندمزار دوید.
 



ادامه مطلب ...
چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 13:31 ::  نويسنده : خاله مژگان


روزی بود روزگاری بود .

یک روز روباهی از صحرا می گذشت و دید یک گله گوسفند دارد آنجا می چرد . روباه خیلی گرسنه بود و فکر کرد :« کاش می توانستم یک گوسفند بگیرم ، اما من حریف آنها نمی شوم ، این کارها کار گرگ و شیر و پلنگ است .»

روباه دراین فکر بود که صدای یک مرغ وحشی به گوشش رسید . دنبال صدا رفت و رسید به حاشیه جنگل . در جستجوی مرغ از زیر شاخ و برگ درختها پیش رفت و یک وقت دید از پشت درختها صدای خش خش می آید .

رفت از لابلای درختها نگاه کرد دید یک فیل است ، فیل از راه باریکی که در میان درختها بود می گذشت و از طرف مقابل هم یک شیر می آمد .

وقتی شیر و فیل به هم رسیدند هر دو ایستادند . شیر گفت :« برو کنار بگذارمن بروم .»



ادامه مطلب ...
چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 13:13 ::  نويسنده : خاله مژگان

یک روز یه آقا خرگوشه

رسید به یه بچه موشه موشه


موشه دوید تو سوراخ



خرگوشه گفت : آخ


وایسا، وایسا، کارت دارم

من خرگوش بی آزارم


بیا از سوراخت بیرون

نمی خوای مهمون


یواش موشه اومد بیرون

یه نگاهی کرد به مهمون

دید که گوشاش درازه

دهنش بازه، بازه


شاید می خواد بخوردم

یا با خودش ببردم


پس می رم پیش مامانم

آنجا می مونم


مادر موشه عاقل بود

زنی با هوش و کامل بود


یه نگاهی کرد به مهمون

گفت ای بچه جون!



این خرگوشه

خیلی خوب و مهربونه


پس برو پیشش سلام کن

بیارش خونه

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 13:0 ::  نويسنده : خاله مژگان

ای زنبور طلایی٬

نیش میزنی بلایی٬

زمستونا خوابیدی

٬خواب بهارودیدی٬

پاشو پاشو بهاره

گل واشده دوباره

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 13:0 ::  نويسنده : خاله مژگان

 

 

اتل متل توتوله

بچّه ی خوب چه جوره؟

بچّه ی خوب مهربونه

لباش همیشه خندونه

بچّه ی خوب مؤدّبه

منظّم و مرتّبه

به هرکجا که میره

سلام یادش نمیره

بچّه ی خوب تمیزه

پیش همه عزیزه

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 12:57 ::  نويسنده : خاله مژگان

زمستونه زمستونه فصل تگرگ و بارونه

 

هوا شده خیلی سرد روی زمین پر از برف

 

چه خوبه کودکستان وقتی میشه زمستان

 

کلاغ های سیاه رنگ بخاری های روشن

 

وقتی بارون میباره دلم میخواد دوباره

 

برم به کودکستان میان آن گلستان

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 12:40 ::  نويسنده : خاله مژگان



کـنـار آشنـايي تــو آشيـانه مـيـکنـم ..................فـضـاي آشـيـانـه را پـر از تـرانـه ميکنم


کسي سـوال ميکند به خاطر چه زنـده اي؟ ...............ومن بـراي زنـدگي طه گلی تـورا بـهانـه ميکنم

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 11:12 ::  نويسنده : خاله مژگان

گردو دره کار

گردو دره کار

ارتفاعات کوه شاه

نمایی از فراز قله کوه شاه

تخته سنگهای آتفشفشانی کوه شاه

دامنه کوه شاه

گیاه مینیاتوری و زیبای کوه شاه

آبشار دامنه کوه شاه

چمنزارهای کوه شاه

آبشار گردو دره کار

چمنزارهای کوه شاه

زندگی عشایری در دامنه کوه شاه

گردوهای چند هزار ساله گرود دره کار

مسیر دسترسی به منطقه گردو دره کار کوه شاه از شهر رابر

سنگ نوشته کوه شاه مربوط به دوران قاجار

گیاه مینیاتوری در عشق آباد

دره عشق آباد رابر

گیاه وحشی کوه شاه

نمایی شهر رابر از فراز کوه شاه

راس قله کوه شاه

تخت شاهزاده کوه شاه

دامنه کوه شاه

نمایی از غروب بر فراز کوه شاه

صعود کوهنوردان به قله 4800 متری کوه شاه

کوه شاه پوشیده شده از برف

کوه شاه

دره سرمشک

پوشش گیاهی سرمشک

باغات سرمشک

دره گلی هوک

 

دره گلی هوک

 

برکه گلی هوک

انتهای دره گلی هوک

یک روز پائیزی در سرمشک

گردوی رابر

غروب در سرمشک

پوشش گیاهی سرمشک

دره سرمشک در تابستان

دره سرمشک در پاییز

دورنمای روستای سرمشک

زندگی حشرات (چنز)در طبیعت سرمشک

درخت گردو در پاییز

طبیعت رابر

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 10:13 ::  نويسنده : خاله مژگان

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 10:7 ::  نويسنده : خاله مژگان

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 9:52 ::  نويسنده : خاله مژگان

چند تا عکس از نوزادی وکودکی طه گلی

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 9:51 ::  نويسنده : خاله مژگان

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 9:47 ::  نويسنده : خاله مژگان

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 9:46 ::  نويسنده : خاله مژگان

چهار شنبه 27 دی 1391برچسب:, :: 9:44 ::  نويسنده : خاله مژگان

درباره وبلاگ


سلام من حاصل عشق مامان محدثه و باباایوب هستم که در تاریخ 89/10/7 در بیمارستان ارجمند کرمان متولد شدم و تونستم به این عشق طراوتی دوباره بدم .راستی اسمم محمد طاهاست به وبلاگ من خوش آمدین.
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
پيوندها
  • ردیاب جی پی اس ماشین
  • ارم زوتی z300
  • جلو پنجره زوتی

  • تبادل لینک هوشمند
    برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان شخصی و آدرس mtahafirozi.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 5
بازدید ماه : 5
بازدید کل : 9267
تعداد مطالب : 25
تعداد نظرات : 1
تعداد آنلاین : 1



Alternative content



داستان روزانه

undefined